شمارهٔ ۱۱۹

غزلیات

ز وصلش دور بودم جان ز بس می‌رفت و می‌آمد
نگشتم محرم آنجا تا نفس می‌رفت و می‌آمد

هنوزم بیضه از خون بود کز ذوق گرفتاری
دلم صدبار نزدیک قفس می‌رفت و می‌آمد

صدای دوستی نشنیدم از این بی‌قراری‌ها
به گوشم گاهی آواز جرس می‌رفت و می‌آمد

غلط کردم که بر بال کبوتر نامه را بستم
تپیدن‌های دل در هر نفس می‌رفت و می‌آمد

دل قصاب تا شد پای‌بند ظلمت هجران
ز غم هردم بر فریادرس می‌رفت و می‌آمد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}