شمارهٔ ۱۴۰

غزلیات

نه دل جدا ز تو بیدادگر توانم کرد
نه من اراده کار دگر توانم کرد

بساخته است نه کار مرا چنان دوری
که رو به سوی دیار دگر توانم کرد

ز خاک پای تو اکسیر در نظر دارم
عجب نباشد اگر خاک زر توانم کرد

ز بی‌وفایی دهر آن‌قدر امان خواهم
که پیش تیغ تو جان را سپر توانم کرد

شمار پنبه داغت فتاده از دستم
از این حساب کجا سر به در توانم کرد

ز ضعف نیست مرا روح در بدن قصاب
چه احتمال که از خود سفر توانم کرد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}