شمارهٔ ۲۳۲

غزلیات

به عشق تو گر سر نبازم چه سازم
به داغ غمت گر نسازم چه سازم

دل و دین و هستی شده سد راهم
گر این هر سه یکسر نبازم چه سازم

برآورده تیغی که خونم بریزد
بر آن دست و خنجر ننازم چه سازم

به من بسته ره خصم بی‌رحم اگر جان
در این کهنه شش‌در نبازم چه سازم

چو درمان قصاب درد تو باشد
به درد تو یکسر نسازم چه سازم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}