شمارهٔ ۲۴۰

غزلیات

در هر دو جهان عاقل و فرزانه نباشم
گر آنکه گرفتار تو جانانه نباشم

دل را ز فغان می‌کنم از درد تو خالی
فریاد از آن روز که دیوانه نباشم

بر گرد سرت گردم و جان‌باز بسوزم
این‌‌ها نکنم پیش تو پروانه نباشم

از خود نروم شام فراق تو که ترسم
مهرت در دل کوبد و در خانه نباشم

دارم به دل از داغ تو صد گنج نهان بیش
از سیل حوادث ز چه ویرانه نباشم

مردان همه جان در ره جانانه سپردند
چون سر نسپارم ز چه مردانه نباشم

سردار شده عشق و گر امروز شبیخون
بر لشگر زلفت نزنم شانه نباشم

درس دل و جان باختن از عشق گرفتم
ناگوش بر آواز هر افسانه نباشم

قصاب در اول به غمش دست اخوت
دادم که در این مرحله بیگانه نباشم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}