شمارهٔ ۱۳۰

مقطعات

ای همه از رادی و از راستی
جان و دل از راستی آراستی

شمع سخاوت را افروختی
سرو سیادت را پیراستی

بی تو خدا دانی ناقص بود
راست چو پیراهن بی آستی

تا بنشانده است بخیری پدرت
غم ز دل مردم بنشاستی

در دل یاران و دل دشمنان
درد بیفزودی و غم کاستی

طبع تو از راستی آمد پدید
دوست ندارد کجی از راستی

از امرا جمله ترا خواستم
کز شعرا جمله مرا خواستی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}