شمارهٔ ۵۲ - در غزل است

دیوان اشعار

ای در دل عاشقان تو درد
و ای چهره دوستان تو زرد

از جمله عاشقان منم طاق
وز باره نیکوان توئی فرد

سر برزند از غم تو هر شب
از برج دلم ستاره درد

تا چند ره تو بایدم رفت
تاچند غم تو بایدم خورد

یک روز برم نیائی آخر
ای عشوه فروش ناجوانمرد

وقت تو عزیز باشد ای جان
خلوت نتوان ز تو طلب کرد

در حجره عاشق آی و منشین
بر پای سلام کن و برگرد

هر چند که کودکی و نادان
چون طیره دهی مرا زهی مرد

بد مهر کسی و بی محابا
کز مرد همی برآوری گرد

فرزند که بودی از که زادی
گوئیت کدام دایه پرورد

درد او جفا تو از قوامی
بی مهره به مهر برده ای نرد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} گفتار · {{ coupletTotal }} بیت

گفتارها

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}