غزل شمارهٔ ۱۵۱

غزلیات

براه عشق تو جز اشک و آه با من نیست
از آن متاع چه بهتر که باب رهزن نیست

زبس گداختم از غم چنان سبک شده ام
که خون ناحق من نیز بار گردن نیست

بغیر دیده و دل کز غمت فروغ برند
دو خانه هرگز از یک چراغ روشن نیست

درین چمن دل ما همچو غنچه پیکان
ز صد بهارش امید یکی شکفتن نیست

برای قافله کعبه سبکباری
هزار بدرقه و راهبر چو رهزن نیست

دلم که در کف عشقت ز موم نرم تر است
چو وقت پند شود کم ز سنگ و آهن نیست

ببحر هستی غیر از حباب نتوان یافت
سری که منت تیغ تواش بگردن نیست

کم از هنر نبود عیب چون بجا باشد
که تنگ چشمی عیب است و نقص سوزن نیست

کلیم را سر همخانگی بشعله بود
وگرنه جائی بهتر ز کنج گلخن نیست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}