غزل شمارهٔ ۱۶۹

غزلیات

دلها بیک نظاره ز نظارگان گرفت
از یک گشاد تیر بلا صد نشان گرفت

بی اختیار می بردم اشک چون کنم
خاشاک سیل را نتواند عنان گرفت

می خواست روسفیدی آماجگاه تو
گر شعله فراق کم استخوان گرفت

یک کوکبش رعیت بختم نمی شود
آهم اگرچه کشور هفت آسمان گرفت

ای مست ناز اگر همه باید بخاک ریخت
یکبار ساغر از کف ما می توان گرفت

دایم زمانه در پی تفتیش حال ماست
پیوسته راهزن خبر از کاروان گرفت

حال کلیم و عیش گوارای او مپرس
گر آب خورد در گلویش استخوان گرفت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}