غزل شمارهٔ ۲۱۷

غزلیات

خوبان که روی بر من بیدل نهاده‌اند
دام از پی شکاری بسمل نهاده‌اند

باشد نشان پا همه خونین به کوی دوست
آنجا ز بس که کام به ساحل نهاده‌اند

مستان ز بحر پرخطر عشق همچو مُل
تا بر گرفته کام به ساحل نهاده‌اند

خود را شهید دیده‌ام ای دل که در کفم
آیینه‌ای ز خنجر قاتل نهاده‌اند

جیبی ز شوق پاره نکردند زاهدان
بر دستشان ز سبحه سلاسل نهاده‌اند

مقصد طلب مباش که سرگشته مانده‌اند
آن‌ها که رخت خویش به منزل نهاده‌اند

در بزم او کلیم ز آه شررفشان
شمعی‌ست در کنارهٔ محفل نهاده‌اند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}