غزل شمارهٔ ۵۰۲

غزلیات

روز و شب از بس که محو آن میان گردیده‌ام
موی می‌ترسم برآید عاقبت از دیده‌ام

فرصت عشرت ز کف ندهم به هرجایی که هست
گریه تا بس کرده‌ام بر حال خود خندیده‌ام

گل به بستر تا نیفشانی نمی‌خوابی و من
شمع‌سان با شعله در یک پیرهن خوابیده‌ام

همچو من در پیش یار بی‌وفای خود کلیم
زود نتوان خار شد، عمری وفا ورزیده‌ام

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}