شمارهٔ ۸

غزلیات

تا نقاب از مه رخسار تو برداشت صبا
یافت از پرتو حسن تو جهان نور و صفا

از تجلی جمال تو دل و جان جهان
مست و لایعقل و شیداست زهی حسن لقا

جز جمالی که بهر لحظه نماید رخ دوست
نیست درد دل ما را بجهان هیچ دوا

بیخود از باده عشقند چه هشیار و چه مست
همه مست می وصلند چه شاه و چه گدا

وارهید این دل دیوانه ز اندوه فراق
تا که دربزم وصال تو ز خود گشت فنا

محرم سر نهان آمد و عارف بیقین
هرکه حسن رخ تو دید عیان از همه جا

دید خورشید جمالت ز همه ذره عیان
هرکه وارست اسیری ز حجاب من و ما

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}