شمارهٔ ۴۱

غزلیات

ساقی بده می که بود مستیش فنا
تا وارهاندم ز خمار منی و ما

زان باده که چون که بنوشیم جرعه
فارغ کند ز غصه دنیا و دین مرا

از جام عشق جمله جهان مست و بیخودند
رقاص و کف زنان همه گویند تن تلا

پر شد زیار عرصه کونین و همچنان
بی دیده در طلب که کجا جویمش کجا

ذرات غرق بحر محیطند و از عطش
جویای قطره شده هر یک چو بی نوا

دایم حریف شاهد و می باش و پاکباز
گر زانکه میروی ره رندان بی ریا

جامی بدست مست و خرامان رسید یار
گفتا اسیریا بکجا میروی بیا

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}