شمارهٔ ۲۷۹

غزلیات

هرگز ز جان من غم سودای او نرفت
وز خاطر شک تمنای او نرفت

آن دل سیاه باد که سودای او نپخت
وان سر بریده باد که در پای او نرفت

با این همه جفا که دل از دست او کشید
سودای دوستی ز سویدای او نرفت

آمد عروس گل به چمن با هزار حسن
وز کوی دوست کسی به تماشای او نرفت

پیک نفس که مژده رسان حیات اوست
بی حکم او نیامد و بی رای او نرفت

مسکین کمال در سر غوغای عشق شد
وآن کیست خود که در سر غوغای او نرفت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} گفتار · {{ coupletTotal }} بیت

گفتارها

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}