شمارهٔ ۲۸۰

غزلیات

هزار شکر که آن چشم پر خمارم کشت
وگرنه حسرت آن خواست زار زارم کشت

پر واجب است به هر گشتن توأم شکری
هزار شکر که چشمت هزار بارم کشت

دعای زندگیم گو مکن کس از یاران
بس است زندگی من همین که بارم کشت

شب فراق بشارت بکشتنم دادی
چه منت است ز نو کآن شب انتظار کشت

گرم تو دل ندهی چون رهم ز دست رقیب
که جز به سنگ من آن مار را ندارم کشت

ز پیچ و تاب چو دامی که صید را بکشد
درون هر گره آن زلف ثا بدارم کشت

نرفت آب خوشی بی لبش به حلق کمال
مگر دمی که به شمشیر آبدارم کشت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}