شمارهٔ ۳۴۲

غزلیات

بر عزیزان غمزهٔ شوخ تو خواری می‌کند
غمزهٔ تو خواری و زلف تو باری می‌کند

در ملاک عاشق بیچاره چشم و زلف تو
این یکی بی‌صبری و آن بی‌قراری می‌کند

اگر نماید خوبرو جور و کند صد دشمنی
مهربانی می‌نماید دوستداری می‌کند

عاشق دیدار را دیدار آرد در خروش
عندلیب از شوق گل فریاد و زاری می‌کند

خاک را هم من به من گر بگذری آن لطف تست
آب را بر خاک لطف خویش جاری می‌کند

چون ز پیشم می‌روی جان می‌سپارم من به غم
هر کرا شد عمر لابد جان‌سپاری می‌کند

گرچه بود اول گدای شهر ما اکنون کمال
تا به آن به کرد پاری شهریاری می‌کند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}