شمارهٔ ۳۷۶

غزلیات

چشم توام به غمزهٔ خونخوار می‌کشد
آن خونبها بود که دگربار می‌کشد

ترسم کشند از حسدم بار و هم‌نشین
گر گویم این به کس که مرا بار می‌کشد

آن قامت چو تیر و دو ابروی چون کمان
پیوسته می‌کشد دل و هموار می‌کشد

در انتظار کشتن خود تا به کی چو شمع
می‌سوزدم چو عاقبت کار می‌کشد

فکر میان او مکن ای دل که این خیال
تن را تار می‌کند و زار می‌کشد

ای آنکه صحتم طلبی زودتر مرا
بنما به آن طبیب که بیمار می‌کشد

بسیار زنده کرد لبش گفته ای کمال
بسیار هم مگوی که بسیار می‌کشد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}