شمارهٔ ۳۸۱

غزلیات

چشمش را عقل و مبه و جان زد
این دزد هزار کاروان زد

هر نیر بلا که سوی دلها
از غمزه کشید بر نشان زد

خاک در او چو دیده دریافت
اشک آمد و سر بر آستان زد

مه کرد شبی طواف آن گوی
صد چرخ دگر به ذوق آن زد

در پوزه دستبوس کردم
دستم بگرفت و بر دهان زد

شد خسته ز لطف آن بناگوش
هرگه در گوش او برآنه زد

در شد سخن کمال و زد لاف
لاف از سخن چو در توان زد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}