شمارهٔ ۳۹۶

غزلیات

دزد دلهاست سر زلف تو زانش بستند
می برد بند خود آخره نه چنانش بستند

رسن زلف تو پیوند دل و جان بگسسته
چه سببه بود که بر رشته جانش بستند

خواست بانکهت تو دم زند از شیشه گلاب
بردندش همه بر روی و دهانش بستند

در چمن پیشگل از لطف تو رمزی می رفت
آب شوریدگیی کرد روانش بستند

هجر کشته است به آن غمزه و ابرو ما را
این همه جرم چه بر تیر و کمانش بستند

بر سر آتش غم سوخت کباب جگرم
گوئیا بر دل خونابه چکانش بستند

زخم هر نیر که آمد ز تو بر جان کمال
مرهمی بود که بر ریش نهانش بستند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}