شمارهٔ ۴۰۰

غزلیات

دل چراغیست که نور از رخ دلبر گیرد
ور بمیرد ز غمش زندگی از سر گیرد

صفت شمع به پروانه دلی باید گفت
کین حدیثی است که با سوختگان در گیرد

مفتی ار فکر کند در ورق رخسارش
بشکند خامه و ترک خط و دفتر گیرد

ساقیا باده بگردان که ملولیم ز خویش
تا زمانی ز میان هستی ما بر گیرد

به ادب زن در میخانه که فراش حرم
آستان‌بوسه‌زنان، حلقه این در گیرد

گر از آن مِی بچشد چاشنی‌ای زاهد شهر
به خرابات مغان آید و ساغر گیرد

بکش از هر طرفی تیغ به آزار کمال
که به هر زخم تو او لذت دیگر گیرد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}