شمارهٔ ۶۳۷

غزلیات

کسی که دل طرف زلف یار میکشدش
اگر فکند در آن حلقه دست می رسدش

رخ تو سوخت به خط جان و دودها برخاست
دگر ز خال معنبر چه داغ مینهدش

کمند موی تو افتاده در قفا چه نکوست
چو نیک بود کسی در قفا نگفت بدش

تو صیدگبر و رها کن به دیگری که کشد
که زنده تر شود ار می کشی به دست خودش

دهان تنگ شکرخند او چنان کردند
پر از شکر که ز لب ها نبات می دمش

به پای سر عاشق آنچنان که فتاد
ز پا چگونه نیفتد که بخت زد لگدش

دل کمال بنازو کرشمه بستد و گفت
که باز با تو دهم لیک دل نمی دهش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}