شمارهٔ ۶۴۰

غزلیات

لاابالی را اگر سامان نباشد گو مباش
بت‌پرستی را اگر ایمان نباشد گو مباش

دیگری گر بر سر جان می‌کشد خود را رواست
من به جانان زنده‌ام گر جان نباشد گو مباش

کار وصل او اگر آسان برآید دولتی‌ست
ورنه گر کار دگر آسان نباشد گو مباش

چون نمی‌خواهم که باشم یک زمان بی‌درد او
با چنین دردی گرم درمان نباشد گو مباش

عاشقان را چون به دردی ذوق عالم حاصل است
در جهان گر چشمه حیوان نباشد گو مباش

گر به ظاهر دشمنی با ما و در دل دوستی
من بدین راضی شدم گر آن نباشد گو مباش

بر گدا و پادشا چون رنج و راحت بگذرد
گر گدا را نعمت سلطان نباشد گو مباش

گر کمال از عشق رویش بی‌سروسامان شده ست
عاشقان را گر سر و سامان نباشد گو مباش

بر سر میدان عشق این نفس کافرکیش را
می‌کشم گر لایق قربان نباشد گو مباش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}