شمارهٔ ۷۷۳

غزلیات

گفت یار از غیرِ ما پوشان نظر گفتم: به چشم!
وآنگهی دزدیده در ما می‌نگر گفتم: به چشم!

گفت: اگر یابی نشان پای ما بر خاک راه
برفشان آنجا به دامن‌ها گهر گفتم: به چشم!

گفت: اگر بر آستانم آب خواهی زد ز اشک
هم به مژگانت بروب آن خاکِ در گفتم: به چشم!

گفت: اگر سر در بیابان غمم خواهی نهاد
تشنگان را مژده‌ای از ما ببر گفتم: به چشم!

گفت: اگر گردد لبت خشک از دم سوزان آه
باز می‌سازش چو شمع از گریه تر گفتم: به چشم!

گفت: اگر گردی شبی از روی چون ماهم جدا
تا سحرگاهان ستاره می‌شمر گفتم: به چشم!

گفت: اگر داری خیال دُرِّ وصل ما کمال
قعر این دریا بپیما سربه‌سر گفتم: به چشم!

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}