شمارهٔ ۸۰۸

غزلیات

هر شبی تا به سحر دست دعا بگشایم
که مگر یک شبی آن بند قبا بگشایم

همچو من عقد گشانی نبود در عالم
گر گره ز ابروی آن ترک خطا بگشایم

دوست در خانه فرود آمد و من در بستم
کار بر رخ خصم در بسته چرا بگشایم

مرغ دل باز هوای سر زلفش دارد
گاه آن شد که منش بند ز پا بگشایم

همه آفاق شود مشک فشان گر نفسی
راز گیسوی تو با باد صبا بگشایم

حالیا عزم سفر دارم و را در پیش است
بار بر بسته ندانم که کجا بگشایم

چه گرهها که گشاده شود از کار کمال
گر شبی حلقه آن زلف دوتا بگشایم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}