شمارهٔ ۸۱۲

غزلیات

یار من یار دگر می‌طلبد دانستم
عاشق زار دگر می‌طلبد دانستم

عارش آید دگر از یاری و غمخواری من
یار و غمخوار دگر می‌طلبد دانستم

خون مژگان من از ناز نیارد در چشم
چشم خونبار دگر می‌طلبد دانستم

رخت برچید ز سودای من آن حسن فروش
سر بازار دگر می‌طلبد دانستم

من تهی دستم و آن دانهٔ دُر بیش بهاست
او خریدار دگر می‌طلبد دانستم

دی بزد تیغم و نگذاشت که بوسم آن دست
قتل من بار دگر می‌طلبد دانستم

غمزه را گفت که کم جو دگر آزار کمال
بر دل، آزار دگر می‌طلبد دانستم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}