شمارهٔ ۸۱۷

غزلیات

آمد لب تو باز بصد نازه در سخن
شیرین حکایتیست که گوید شکر سخن

حاجت بگفت نیست ترا چشم و غمزه هست
گر میکنی بمردم صاحب نظر سخن

دیوار گوش دارد و اغیار نیز چشم
ما چون کنیم با نوز بیرون در سخن

با گیسویت شبی که به پایان برم حدیث
خواهم گرفت با سر زلفت ز سر سخن

از ماجرای اشک منت هم شدی وقوف
گه گه اگر بگوش تو کردی گهر سخن

عاشق رخ تو دید و سخن بسته شد برو
چون شد تمام کشته نگوید دگر سخن

وصف رخت کمال چو آورد در میان
گفت از همه نکوتر و باریکتره سخن

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}