شمارهٔ ۹۶۹

غزلیات

ای بوده با تو ما را خویشی و آشنایی
با آشنای خویشت تا چند بی‌وفایی؟

دل می‌دهد گواهی کز ما دلت ملول است
آری تو راست فرمان باری تو جان مایی

ما بنده‌ایم و عاجز تو حاکمی و سلطان
گر لطف می‌نمایی ور جور می‌فزایی

گر عاقلی و مجنون بگذار عشق لیلی
در عاشقی رها کن ناموس و پارسایی

نزدیک‌تر ز جانی نزدیک ما و با ما
چون ماه روی خود را از دور می‌نمایی

آیا بود که یک شب ناخوانده بی‌رقیبان
چون بخت ناگهانی ناگه ز در درآیی

بی‌خواب و خوردم از غم ای بخت من چه خسبی؟
چون نیست بی‌تو عمرم ای عمر من کجایی؟

بیچاره‌ای که باشد همچون کمال بی‌دل
در محنت غریبی در قصه جدایی؟

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}