شمارهٔ ۹۸۴

غزلیات

با مسکنت و عجز و ضعیفی وفقیری
دارم هوس لطف تو وای ار نپذیری

با من نظری کن ز سر لطف و بزرگی
هر چند که در چشم نیایم ز حقیری

کامی ز لب لعل تو شاید که برآید
با من چو میان خود اگر ننگ نگیری

سلطانی من چیست گدائی ز نو کردن
آزادی من چیست به دام تو اسیری

گفتی که به پیری طرف عشق رها کن
چون عشق در آمد چه جوانی و چه پیری

احوال درون دل و بیرون خرابم
محتاج خبر نیست که بر جمله خبیری

با زنده دلی گفت کمال از سر حالت
حالت به از آن نیست که در عشق بمیری

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}