شمارهٔ ۱۰۰۵

غزلیات

تو سروی و گل خندان همانکه میدانی
رخ نو شمع و شبستان همانکه میدانی

نماز شام تو پیدا شدی و شد فی الحال
ز شرم روی تو پنهان همانکه میدانی

اب تو آرزوی جان مردم است و مرا
از آن لب آرزوی جان همانکه میدانی

اگر بوصل مداوای ریش دل نکنی
رود ز دیدهٔ گریان همانکه میدانی

گر به غمزه کی سعی ناوک اندازی
رسد به جان ضعیفان همانکه میدانی

مگر به باغ ز پیراهنت نسیمی رفت
که پاره کرد گریبان همانکه میدانی

دل کمال بویت همین که رفت از دست
روان شد از عقب آن همانکه می دانی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}