شمارهٔ ۱۰۱۶

غزلیات

خواهی که به هیچ غم نمیری
تا دست دهد پیاله گیری

می نوش به شادی و شو از او
آن دم که به دست غم اسیری

نی گفت به زیر لب همین است
اگر اهل دلی نفس پذیری

در سرزمی ات چو تاج لعل است
سلطانی و صاحب سریری

من درد کشم نه شاه و درویش
فارغ ز بزرگی و حقیری

در عشق جوانم و توانگر
غم نیست ز پیری و قیری

از سرو روان عصای پیری
شد پیر کمال بایدش ساخت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} گفتار · {{ coupletTotal }} بیت

گفتارها

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}