شمارهٔ ۱۰۴۸

غزلیات

گر بری دست به آئینه و در خود نگری
ببری دست ز عشاق به صاحب نظری

ننگری دود درونها که به بالا ز تو رفت
شرم داری مگر از ما که به بالا نگری

روز وصلم ز شب هجر بتر سوزی جان
همچو آتش که به خرمن چو رسی تیز تری

آتش از سر گذرد خرمن دل سوخته را
چون به سروقت جگر سوختگان در گذری

جان و سر هر دو به پای تو از آن می سپرم
که اگر خاک شوم باز به پایت سپری

شد ز خون شیشه دلها پرو دور لب تست
فرصتت باد که این می به تمامی بخوری

زاهد از روی تو مهجور و به خود مغرورست
خویشتن بینی او بین به چنین بی بصری

محتسب را ز من رند خبردار کنید
که من از سوی یکی هستم و تو بی خبری

هر کسی جان ببرة تحفه بر دوست کمال
سر ببر تو چه کنی جان نتوانی که بری

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}