شمارهٔ ۱۰۷۸

غزلیات

هیچ شب ای مه از وطن جانب ما نیامدی
همچو شهان به مرحمت سوی گدا نیامدی

سوخت غمم چو از دعا حاجت ما روا نشد
هیکل خویش سوختم چون به دعا نیامدی

آمده به قصد جان هجر تو کشته شب مرا
درد و دریغ جان من دوش چرا نیامدی

نیست سزای دیدنت دیده بگیر ز آینه
زانکه جمال خویش را جز تو سزا نیامدی

از سر زلف دلکشت کس نشنید بوی جان
تا به سر شکستگان همچو صبا نیامدی

جان نفشانده بر در کعبه وصل دلبران
طوف مکن چو از سَرِ صدق و صفا نیامدی

هست کمال گفتیم این همه درد گرد تو
درد کجا رود دگر چون تو دوا نیامدی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} گفتار · {{ coupletTotal }} بیت

گفتارها

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}