شمارهٔ ۲۶

غزلیات

چو روی خوب تو خورشید آسمان هم نیست
بقد و قامت تو سر و بوستان هم نیست

به بوی آنکه به رنگ رخ تو گردد گل
بسی تکلّف‌ها کرد و آنچنان هم نیست

به جان ز لعل تو بوسی خریدم و دانم
که گر نباشد سودی درین زیان هم نیست

دو دست من ز میانت چه طرف بر بندد
تو را چو با کمر آن نیز در میان هم نیست

امید بوس و کنار از تو شد بریده از آنک
به دیدنی ز تو قانع شدیم و آن هم نیست

کم از دهان تو باشد مرا ز لذّت وصل
که نیم چندان روزی از آن دهان هم نیست

بداده‌ام دل و جان تا همی خورم غم تو
که در هوای تو غم نیز رایگان هم نیست

به نیکویی و شگرفیّ تو به بانگ بلند
نه در سپاهان، کاندر همه جهان هم نیست

گرفتم آنکه دلت راست نیست با چاکر
لطافتی به دروغ از سر زبان هم نیست؟

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}