شمارهٔ ۳۴

غزلیات

چه باشد گر ز من یادت نیاید
که از دوری فراموشی فزاید

ز چشمت چشم پرسش هم ندارد
که از بیمار پرسش خود نیاید

مکن، بر جان من بخشایشی کن
بگو آخر که آن مسکین نشاید

سلامی از تو مرسومست ما را
پس از سالی مرا مرسوم باید

چرا بربستی از من راه پرسش؟
مگر کاری ترا زین می گشاید؟

بجان تو که اندر آرزویت
مرا یک روز سالی می نماید

بشب می آورم روزی بحیلت
که شب آبستنست تا خود چه زاید

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} گفتار · {{ coupletTotal }} بیت

گفتارها

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}