شمارهٔ ۵۱

غزلیات

دل من ز اندوه ننگی ندارد
چو داند که شادی درنگی ندارد

نیالوده از خون جانم زمانه
همه ترکش غم خدنگی ندارد

کشد تیغ در روی من صبح هر دم
چرا، با من آخر چو جنگی ندارد؟

ز آب سرشک و ز آه دمادم
چه آیینۀ دل که زنگی ندارد؟

ندارد بر چشم من ابر آبی
برِ محنتم کوه سنگی ندارد

بخروارها عیش دارند هر کس
دلم بیش از اندوه تنگی ندارد

بدیدم به چشمِ خرد روی کارم
جز از خون دل هیچ رنگی ندارد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} گفتار · {{ coupletTotal }} بیت

گفتارها

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}