کمالالدین اسماعیل
شمارهٔ ۸۱
غزلیات
خبر گل به چمن می آرند
مژدهٔ جان سوی تن می آرند
نقشبندان ربیعی آبی
با رخ کار چمن می آرند
نفس باد صبا پنداری
کاروانی ز ختن می آرند
آبها هر نفس از باد صبا
در رخ از ناز، شکن می آرند
جام لاله ز دل سنگ برون
من ندانم به چه فن می آرند؟
غنچگان از سبب کمعمری
همه سر زیر کفن می آرند
نرگسان رغم مه و پروین را
شکلی از ماه و پرن می آرند
لاله جامیست که گویی در وی
دردی از اوّل دن می آرند
نو حریفان ربیعی بر دی
زنخ از برگ سمن می آرند
گل و نرگس چو من از یاد کسی
آب در چشم و دهن می آرند