شمارهٔ ۱۵۹

غزلیات

تا که خورشید جمالت بجهان تابان گشت
از شعاعش همه ذرات مه تابان گشت

دل که در کوی غم عشق تو منزل سازد
بیقین خانه عیش و طربش ویران گشت

بار دیگر سرو سامان بجهان باز نیافت
جان که در عشق تو سرگشته و بی سامان گشت

جان بیمار ز دردت بدوائی نرسید
گرچه عمری بجهان در پی این درمان گشت

پرتو نور تجلی تو بر دل چو بتافت
جان و دل بین که ازآن دم بچه رو حیران گشت

از خیال خرد و صبر و سکون بیزارست
جان که او عاشق و شیدای رخ جانان گشت

در همه شهر شود شهره بناموس و بنام
هرکه در کوی ملامت پی این رندان گشت

گو مجو زاهد ماشیوه تقوی ز کسی
کو برندی و بمستی بجهان دستان گشت

نامرادی و غم عشق و ریاضات و سلوک
بر اسیری بهوای تو همه آسان گشت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}