شمارهٔ ۱۴۵

غزلیات

کجایی ای به دو رُخ آفتابِ دلداری؟
چگونه‌ای که نه‌ای هیچ جایْ دیداری؟

بیا و خوی فرا مردمیّ و مردم کن
که هیچ حاصل ناید ز مردم‌آزاری

حکایتِ غمِ دل با تو من چرا گویم؟
تو خود ز حالِ من و دل فراغتی داری

به کارِ عشقِ تو در، هستم آن‌چنان بیدار
که کارِ من همه بی‌خوابی است و غمخواری

تو حالِ بنده چه دانی؟ که بگذرد شب‌ها
که نرگسِ تو نبیند به خواب، بیداری

ز آفتابِ فلک، پیشِ من عزیزتری
وگرچه دایم در پرده، سایه‌کرداری

مرا که آرزویِ آفتابِ خانگی است،
چه گَرد خیزد ازین آفتابِ بازاری؟

به زیرِ زلفِ تو منزل گرفت نیکویی
ز چشمِ مستِ تو پرهیز کرد هشیاری

شود سیاهیِ شب شُسته از رخِ عالَم
گر آبِ روی تو را اشکِ من کند یاری

ولی چه سود؟ که هر لحظه چرخ آموزد
ز عکسِ زلفتِ تو و بخت من سیه‌کاری

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}