شمارهٔ ۱۸۱

غزلیات

عاشق بکوی عشق چو خود را فدی کند
معشوقش از خودی خود او را خودی کند

هر لحظه هست و نیست شود نفس کاینات
فیض خدا چو هرنفس آمد شدی کند

روشن شود ز پرتو رخسار او جهان
حسن رخش چو جلوه گری ابتدی کند

غافل مشو ز یار و تعالوا شنو خطاب
هر سوت چو(ن) منادی غیب این ندی کند

نیکی ندید در دو جهان از خدا و خلق
هرکو به ره روان ره حق بدی کند

یابی سعادت ابدی از وصال دوست
گر زانکه دولت ازلی آمدی کند

شد مقتدا بمملکت عشق اسیریا
هرکو بعاشقان خدااقتدی کند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}