شمارهٔ ۲۳۰

غزلیات

آنان که ز درد عشق مستند
از درد خمار عقل رستند

در کوی قدم قدم نهادند
از حادثه حدوث جستند

بردند زکفر ره به ایمان
جانرا چو بزلف یار بستند

آئینه هرکمال و نقصند
چون برزخ نیستند و هستند

درهر دو جهان بلند قدرند
زان رو که بکوی دوست پستند

مشکل که دگر شوند هشیار
چون مست ز باده الستند

گفتند وداع ننگ و ناموس
در کوی قلندری نشستند

گفتند بزهد شهره در شهر
باآنکه همیشه می پرستند

در صومعه معتکف اسیری
در میکده جام می بدستند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}