شمارهٔ ۲۶ - و قال ایضاً

قصاید

لبالبست دهانم زماجرایی چند
که جز که با لب خود با کسی نیارم گفت

شکایتی که از ابنای عصر هست مرا
بگویم و نکنم شرم، نی نیارم گفت

زبان زنطق فرو بسته ام بمهر سکوت
نه آنکه طبع ندارم، بلی نیارم گفت

زیم آنکه نماندست دوستی محرم
ز صد هزار غم دل یکی نیارم گفت

بترک شعر بگفتم، چرا؟ از آنکه دروغ
ز حد ببردم و یک راست می نیارم گفت

سزای یک یکشان آنچنان که من دانم
کسی نداند گفتن، ولی نیارم گفت

سخن چگونه توان گفت کاهل این ایّام
سزای مدح نیند و هجی نیارم گفت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}