کمالالدین اسماعیل
شمارهٔ ۹۱ - فی الّذم
قصاید
دی مرا گفت دوستی که مرا
با فلان خواجه از پی دو سه کار
سخنی چند هست وز پی آن
خلوتی می ببایدم ناچار
خلوتی آن چنان که اندر وی
هیچ مخلوق را نباشد بار
گفتم این فرصت ار توانی یافت
وقت نان خوردنش نگه می دار
کمالالدین اسماعیل
قصاید
دی مرا گفت دوستی که مرا
با فلان خواجه از پی دو سه کار
سخنی چند هست وز پی آن
خلوتی می ببایدم ناچار
خلوتی آن چنان که اندر وی
هیچ مخلوق را نباشد بار
گفتم این فرصت ار توانی یافت
وقت نان خوردنش نگه می دار
از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.
شاعری یافت نشد.
{{ poet.name }}
{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش
{{ poet.description }}
هنوز بخشی وارد نشده است.
شعری در این بخش نیست.
موردی یافت نشد.
{{ poem.poet_nickname }}
{{ poem.category_title }}
{{ line }}
{{ poem.plain_text }}