شمارهٔ ۴۱ - ایضا له

قطعات

به نرد باختن اندر بلا و درد سرست
ازو حذر کن و بگریز گر ترا بصرست

صلاح خویش نگهدار و نا فلاح مجوی
که در صلاح و فلاح تو نرد کینه ورست

به جاه ازو خللست و به فضل ازو نقصان
ازو به مال زیانست وزو به تن خطرست

گهی بکوبی زانو و گه بکوبی بر
درست گویی دست تو درّة عمرست

گهی بخایی لبها ز بس دریغ و فسوس
چنانکه گویی در زیر زخم نیشتر ست

هر آن حریف که با تو بباخت دشمن شد
وگرچه او ز همه دوستانت دوست تر ست

گهی بنالی و گویی اگر چنین زدمی
ببردمی و کنون شد که زخم من دگرست

گهی بگیری و گویی مگر براید نقش
گهی بدزدی و گویی حریف کور و کرست

چو بنگری همه بازیت دزدی آمد و مکر
چو بنگری همه گفت تو گوییا مگرست

بعشرت اندر کسبست و ، کسب در عشرت
نکو نباشد اگر حاصلش همه گهرست

عجبّر آنکه همی نرد را هنر دانی
وگرچه درّ سخن به ز نرد در نظرست

اسیر و عاجز چوبی و استخوان گشتن
به چشم آن که مرا و را خرد نه بس هنرست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}