شمارهٔ ۳۰۶

غزلیات

ببحر هست مطلق تا شدم غرق
میان ما و دریا نیست خود فرق

چو من رند و خراباتی و مستم
چه کار آید مرا سالوسی و زرق

شدم محو فنا از تاب حسنت
چو لامع شد مه روی تو چون برق

جمالت آفتاب بی زوالست
که پیدا نیست او را غرب تا شرق

ز هر قیدی اسیری گشت آزاد
بدریای فنا زان دم که شد غرق

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}