شمارهٔ ۹

غزلیات

شب رفته ایم در سر زلف توچون صبا
زلفت به تاب گفت که درویش مرحبا

چشمش بغمزه گفت چرا دیر آمدی
بکداختم چو آب ز الطاف بوالوفا

دیدم عیان بدیده او آن جمال را
او بدنهان نشسته چو مردم بچشم حا

جانرا بکشت چشمش و در حال زنده کرد
آخر بخنده های شکر بار جان فزا

لب بر لبم نهاد و زبان دردهان من
می خورد و مست از لب خود داد بوسها

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} گفتار · {{ coupletTotal }} بیت

گفتارها

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}