شمارهٔ ۵۸

غزلیات

دل من در بر دلدار چو گفت الله دوست
یار دانست که این عاشق دیرینه اوست

در برویم بگشاد و برخویشم بنشاند
با گدا پادشه هر دو جهان روی بر اوست

ساغر می ز لب لعل مرا گفت بگیر
نه از آن باده که در خم و صراحی و سبوست

عکس رخساره او در قدحی می‌دیدم
روشنم شد که می لعل و بت شاهد اوست

ما که قشریم در این باغ تویی لب لباب
پوست از مغز برون آمده و مغز از پوست

ذات اسماء و صفات تو به تحقیق یکی است
چه درخت است که پر سیب و انارست و کدوست

کوهیا شعر تو اسرا ازل کرد بیان
تا نگویند حریفان که چرا بیهده‌گوست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}