شمارهٔ ۳۱۸

غزلیات

آوازه حسن تو گرفتست ممالک
در ملک ملاحت نبود غیر تو مالک

چون پرده پندار برانداخت جمالت
در پرتو حسن تو شد اشیا همه هالک

عیبم مکن ای زاهد اگر رندم و عاشق
چون حکم قضا بود چنین نحن کذلک

ما ترک سر و جان بره عشق تو گفتیم
ناصح چه شود در رهش ار هست مهالک

از دامن دل گرد دو عالم چو برافشاند
شد جان اسیری بره عشق تو سالک

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}