شمارهٔ ۹۳

غزلیات

صفا در خانه دل را که یار صاف می‌آید
منزه از بد و نیک همه اوصاف می‌آید

دلا در بوته عشقش چو زر بگداز و صافی شو
وگرنه قلب می‌مانی و آن صراف می‌آید

به لطف خویش خاکی را کند خورشید آن مه‌رو
از او در دنیی و عقبی همه الطاف می‌آید

ز چشم او بیاموزند خود علم نظربازی
که از هر غمزهٔ شوخش دو صد کشاف می‌آید

به هر جانب که رو آری نبینی روی نیکو را
گهی از شرق و گه از غرب و از اطراف می‌آید

چو عنقا شد نهان کوهی ز مردم بر سر کوهی
ولی آوازه سیمرغ هم از قاف می‌آید

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}