شمارهٔ ۱۶۸

غزلیات

بحسن خود شد او دلدار عاشق
که آنرا نیست جز او یار عاشق

گهی لیلی شدی و گاه مجنون
گهی عذرا شدی و گاه وامق

چه اول قل هو الله و احد خواند
بوحدت در نمی گنجد خلایق

ز زلف و روی او بشکفت در باغ
گل صد برگ و ریحان و شقایق

دلیل راه ما شد آفرینش
بخالق راه بردیم از خلایق

چه کوهی آفتابی داشت در جان
برآمد از دل او صبح صادق

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}