شمارهٔ ۱۸۴

غزلیات

بیجان و تن دلم شد با وصل یار واصل
تحصیل یار کردیم علمی بود که حاصل

گه گه ز روی باطل حق مینماید ای دوست
فرقی نمیتوان کرد ما بین حق و باطل

او شه بدیده خود بیند جمال خود را
چشمی دیگر نباشد بر روی دوست قابل

خود عاشقست و معشوق بر خویش عشق بازد
بر خوان یحبهم را گر بایدت دلایل

دارد غنای مطلق در غار فقر کوهی
جاوید شد مجرد از جان و از تن و دل

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}