شمارهٔ ۲۱۲

غزلیات

برآمد آفتاب روی آن ماه
شب تاریک روشن شد سحرگاه

بزلف و روی خود آن مه شب و روز
نه تنها عشق بازد گاه و بیگاه

شبی در بزم بودم پیش ترسا
بت و زنار می گفتند الله

نظر کردم بتا قولی و فعلی
همی گفتند از دلهای آگاه

چو شیر روح شد در بیشه وصل
خلاصی یافتم از نفس روباه

بدان کوهی که کفر و دین واسلام
بهم رستند همچون دانه وکاه

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}